اندیشه حضور تو
اندیشه حضور تو
هنوز هم اندیشه ام پر از حضور توست و
خیالم پر از تصویر تو ...هوای دلم طوفانیست...طوفانی
بس سهمگین که مرا چون برگ کاهی به هر سو که
می خواهد می کشاند و بر درو دیوار ویرانه های
حسرت و بی تابی می کوباند...گاهی از خود می پرسم
چرا همه جا تو هستی ؟ چرا همیشه بامنی ؟
چرا نامت همیشه بر لبانم جاری است...نمی دانم دلم
میخواهد ببینمت یا نه ...دلم میخواهد هم کلامت
شوم یا نه .....اصلا دوستت دارم یا نه...فقط می دانم
که این دل دیوانه هنوز اسیر توست...به تو
اندیشیدن و تورا
در خیالم دیدن دیگر برایم عادت شده ....دیگر
تو مهمان همیشگی شبهای تنهایی و بیقراریم شده ای...
وه چه لذت بخش است آرمیدن در آغوش گرم و مهربان تو ...
و چه خواستنی است نوازش سر انگشتان سحر آمیزت...
نازنینم ! من به شدت درگیر حضور
تصویر تو... نگاه مهر بان تو ...کلام زیبای تو ٬
در خیالم هستم ...اصلا می دانی چیست دلم میخواهد
بر گردیم اول
جاده ...اول راه ...انجایی که تو نگاهت ...تفکرت ...
کلامت ...خدایی بود ...پاک پاک...یادش بخیر...راستی
همیشه اینطور است که خیلی زود دیر می شود
هر وقت دلتنگ شدي به ياد بيار كسي رو كه خيلي دوستت داره